آقا من چن وخ پیش دلم جشن خواس...
بعدش خدا دید دلم واقعا تنوع میخواد، ی عروسی ترتیب داد
آغا منم تو مراسم خواستگاری بودم اما یواشکی(کسی منو ندید)
آقا بگم براتون ک من و دختر عمم و زن عموی گرام و خواخور عزیزم، رفتیم تو انباری پشت سر مهمونا!!!!
بعدش ی دفعه دیدیم ک شانس قهوه ای ما، ی جین از زناشون اومدن نشستن جلو در انباری و ماهای بدبخت زندانی شدیم
از اونجایی ک محیط بسی کوچیک بود و پر از خرت و پرت، نتونستیم تکون بخوریم!!!
اصن ی وعض بدی بووووود
ولی خو کلی کیف کردیم
تاااااازه در کمال پررویی، صخبتای دو نفری عروسو دومادو شنیدیم
اصن کلی خوش گذشت
احتمالا 13 خرداد مراسم داریم
تنها مشکل امتحاناتمه ک اونم حله جون 12 و 16 امتحان دارم و بینشون بیکارم
نظرات شما عزیزان:

.gif)
پاسخ:ممنون. بعدی تویی